|
به علت اینکه این جانب ... خوب الان دیگه حرفی برا گفتن ندارم فقط بگم گل خورد به وبم .... نمیبندم ولی تا ابد...! + بیست و چهارم تیر 1387 دانوب |
هیچ میدانی با رفتنت درد مرا تازه کردی!؟
و من این انسان شکسته... پژمردم... و به مرز نابودی رسیدم... ولی اینبار فرق کرد با آمدنت این انسان نابود را زنده کردی.... خوشحالم... نه برای آمدنت بلکه برای خویش که از نابودی نجات یافت.... پ.ن: حسش تازه داره میگیره.... + یازدهم تیر 1387 دانوب |
چته...
خودتم نمیدونی چه مرگته... خوب به من چه.... راستی چه میکنی؟ هیچی.... این که نشد زندگی.... زندگی؟! چی هست؟ خوردنیه؟... نه بابا کردنیه... خوب پس هیچی... گفتم شاید بدونی؟ نه نمیدونم.... + نهم تیر 1387 دانوب |
بازم دلم گرفته... آخه بعضیا نمیدونن چیه... چون درک ندارن.... فقط حرف میزنن... تا حالا دلت گرفته . گریه کردی! خوش به حالت... من که انگار خوشکیدم... احساسم پاک شده... یعنی نابود... بازم گناه... خدا جون ببخش برای چندمین بار و .... گناه کردم... بد جوری... حرفشو... ولش کن حسش نیست بگم... فکر کن میفهمی... + یکم تیر 1387 دانوب |
زندگی میگذرد و ما در ورای تنهایی خویش سیر میکنیم... بدون آنکه بدانیم چه و که هستیم... برای چه در این دنیای به اصطلاع زندگی میکنیم... چه زیباست این جمله که میگویند... "این نیز بگذرد" و این یعنی شادابی...! هیچ میدانید که آسمان مظهر چیست... آسمان مظهر سر بلندی .... یعنی.... دوستان میروند همه و همه ..خود میدانند چه کسانی هستن... همه کسانی که روزی سرنوشت خویش را در پس صفحات الکرونیکی حک میکردند... و باز یاد این جمله... " این نیز بگذرد" + بیست و پنجم خرداد 1387 دانوب |
شاید همیشه یه چیزایی رو حس کرده باشید... مثل .. عشق... فوت یکی از عزیزانتان... ولی تنها چیزی که برا ما جونها حس خوبی داره تنهاییست... آره تنهایی... زیباترین کلمه برا ماها جونها... همیشه هستن کسانی که میگن ما از تنهایی خسته شدیم و یا بر عکس.... تنهایی برا بعضیا یعنی زندگی.... همینطور واسه من...! من که باهاش حال میکنم چون حس مرگو برا من داره.....
+ بیست و چهارم خرداد 1387 دانوب |
|
| ||||||